November 18, 2009

و امروز در اصفهان ناگهان پاییز شد

November 14, 2009

آیا یک کتابخانه ممکن است ترجمانی از چندگانگی هویت‌ها باشد؟ کتابخانۀ خود من که اکنون در روستای کوچکی در فرانسه قرار دارد و هیچ پیوند آشکاری نیز با آن روستا ندارد، کتابخانه‌ای است چهل تکه ومرکب از کتابخانه‌های متعدد دیگری که من آن‌ها را در طول خانه به دوشی‌هایم در آرژانتین، انگلستان، ایتالیا، فرانسه، تاهیتی و کانادا جمع‌آوری کرده‌ام. این کتابخانه خود گواهی‌ است بر شماری از هویت‌های دگرگون شونده. من، به تعبیری، تنها شهروند این کتابخانه هستم، و بنابراین بعید نیست که نسبت به محتویات آن احساس دلبستگی کنم. اما طرفه اینجاست که شماری از دوستانم نیز تصور می‌کنند که هویت این دیگ درهم جوش، یعنی هویت کتابخانه‌ام، دست کم تا حدودی بدیشان نیز تعلق دارد. دلیل این امر را شاید بتوان به خصلت‌ رنگارنگ هر کتابخانه، حتا کتابخانه‌ای شخصی، نسبت داد، خصلتی که آن چه نثار کاوندۀ هر کتابخانه‌ای می‌کند تصویری است از آن چه وی آن را می‌جوید، ردّ ناپایدار و وسوسه برانگیزی است از شهود ما در کسوت خواننده، و نگاهی است گذرا به سویه‌های مکتوم و ناشناختۀ نفس
نقل از: مقاله‌ی کتابخانه به مثابۀ هویت/ آلبرتو مانگوئل/ کیوان باجغلی/ فصل‌نامه‌ی زنده رود/ شماره چهل و هشت

November 10, 2009

وطن، شکلی از سرنوشت است. شیخ ما گفت روزی

November 07, 2009

آسید علی!
آسید علی!
حالی داره
آی حالی داره، آسید علی!
شرکت تو انتخابات
حالی داره
حالی داره
آی حالی داره جان تو.
من که نبردم
اینم رو باقیش.
نوش
بره جایی که بلا نبینه
تو بچش
تو بخور
مال تو
این یکی هم مال تو
سگ‌خور.

من که نبردم
من که نخوردم
اما حالی داره
حالی داره
بری پای صندوق
رای بدی
بگی این یکی نه، اون یکی
اون‌وقت یکی بیاد بزنه تو سرت آسید علی!
بگه نه همین یکی
همین یکی.
بخوری پاته
نخوری پاته
این باتون پاته
اون باتون پاته
بزنه وُ ما بخوریم
چه بخور بخوری.

باشه
بی‌خیال
ما که نچشیدیم
تو بچش
تو که چشیدی
تو بخور
سگ‌خور.
آبان 88

November 03, 2009

زاینده رود برگشت

October 30, 2009

88/8/8

امروز 8/8/88

October 29, 2009

ماشین (اتومبیل)، تنها شیئی ست که هم محیط ماست و هم محاط ما

October 24, 2009

در محله‌ی ما پیرمردی هست 70ساله و اندی، لاغر و تکیده و کمی خمیده. هر روز کت و شلوار و کلاه شاپوی خاکستری می‌پوشد و راه می‌رود، راه می‌رود، راه می‌رود. از این کوچه به آن کوچه، از این خیابان به آن خیابان، در مسیری مشخص ودایره‌ای. راه می‌رود، راه می‌رود، راه می‌رود و با ریتم مشخصی، جاهای مشخصی چند دقیقه‌ای ایستاده مکث می‌کند و دوباره راه می‌افتد. راه می‌رود، راه می‌رود، راه می‌رود با گام‌های تند و کوتاه و کمی خمیده و شکسته. گاهی که می‌ایستد کنار سکوی سنگی یک خانه‌ی قدیمی، دولا می‌شود و سنگ پارسو را سه بار می‌بوسد. دوباره راه می‌افتد. با هیچ کس، هیچ کس حرف نمی‌زند، سلام را جواب نمی‌دهد و چشمانی سخت شوریده و سودایی و مضطرب دارد.

October 21, 2009

بوی نفتالین

October 20, 2009

پرسه زنی و زندگی روزمره از عباس کاظمی

October 17, 2009

گاهی با مریم، عصرها، به خرید می‌رویم؛ به خرید اجناس بسیار روزمره. فروش‌گاه‌های رفاه البته جای مناسبی‌ست برای این‌گونه خریدها، اما ما گاهی به چارسو می‌رویم. جایی که در روزگاری نه‌چندان دور، تا همین 60-70 سال پیش و بیش‌تر، یکی از مهم‌ترین مرکزهای شهر اصفهان بود و حالا هم اگرچه آن نقش پیشین خود را تا حدود زیادی از دست داده است، اما هنوز هم گاهی چیزهایی، هیچ‌جا جز این‌جا پیدا نمی‌شود. باری. هربار که برای خرید به چارسو می‌رویم، با خودم فکر می‌کنم چه چیزی پلکیدن در این مغازه‌ها را گاهی چنین جذاب می‌کند؟ بخشی از این جذابیت شاید به همان جذابیت ذاتی خرید (Shopping) مربوط است. اما این تمام موضوع نیست. چنین جذابیتی را در فروش‌گاه‌های رفاه و بخصوص در بازار هم می‌توان جست و البته در تمام راسته‌های تجاری قدیم و جدید شهر. اما جذابیتی که در پلکیدن و پرسه در مغازه‌های چارسو نهفته است، چیز دیگری‌ست. مغازه‌هایی مملو از اجناس خُرد و ارزان و نو. مغازه‌های لوازم پلاستیکی‌فروشی هم از همین زمره است. رنگارنگ و فراوان، که حتا اگر داخل مغازه‌ هم نشویم، ما را فرا می‌گیرند. اجناسی که گاه آن‌ها را «بُنجل» می‌نامیم، اما نواند، رنگارنگ وبراق. تراکمی از رنگ و فرم و فایده (کاربرد) که حسی از فراوانی و تنعّم را در ما، شاید در ناخودآگاه ما، زنده می‌کنند و شاید از همین‌رو چنین جذاب‌اند. کاریکاتوری پلاستیکی از تنعّم و فراوانی. برای من جذاب‌تر، مغازه‌هایی‌ست که انواع بی‌شماری از لوازم فلزی (استیل، مس و بیش‌تر گالوانیزه) را می‌فروشند. انواع منقل، انواع خاک‌انداز، انواع سیخ، انواع ظرف، انواع ملاقه و کف‌گیر، آتش‌گردان، سطل، بیل،... چنان فروان و فراگیر که میل ما را به مصرف دامن می‌زنند. هر کالا را می‌بینیم و بلافاصله نیاز آن در ما شعله می‌کشد.هر کالا بلافاصله به ابزاری تبدیل می‌شود که از خودمان می‌پرسیم چه‌گونه این‌همه وقت بی آن به‌سر کرده‌ایم؟

October 10, 2009

تعریف
خیابان شریانی (درجه 1)، عبارت است از خیابانی که ظرفیت جمعیت بسیاری را دارد تا به خیابان بریزند و فریاد بزنند: مرگ بر دیکتاتورخیابان جمع و پخش‌کننده (درجه 2) عبارت است از خیابانی که اهالی چند محله را گرد هم می‌آورد، با آرامش و اطمینان، تا بسیجی‌ها را دوره کنیم و به آن‌ها درسی بدهیم، درسی بدهیم
در خیابان دسترسی (درجه 3)، عمرا که بسیجی خایه کند پا بگذارد، مادرش به عزاش می‌نشیند. جان می‌دهد روی دیوارهاش بنویسیم به خطی درشت و عجول: مرگ بر دیکتاتور. مهر 88

October 05, 2009

لعنت به این روزگار که پرویز مشکاتیان باید بخوابد و محمود احمدی نژاد بچرخد

October 03, 2009

این جا کسی غمگین است
پهلو به پهلو می شود
گذر ابرها را در پنجره نگاه می کند
دوباره به خواب می رود
این جا
کسی غمگین است

September 28, 2009


جنازه ی تفتیده ای ست روزها رود
شب ها
سیاه چاله ای پیوسته که کش می آید در طول شهر

September 27, 2009


شدیم بالاخره مالک 500 متر از خاک کویر

September 22, 2009

اما بیداد تو همیشه بیدار است

September 20, 2009


این شهر من است

September 19, 2009














چندی ست ذهن و دلم به این اثر مشغول است. چنین کمینه و چنین شاعرانه

September 17, 2009

بيانيه جمعى از شاعران در تحريم جوايز شعر دولتي

September 16, 2009

اپوزیسیون اصلاح طلب! این هم از آن حرف هاست

September 15, 2009

این یک شعر نیست
سیاه‌مشقی‌ست
این سایه‌سار برگ‌های بید
بر سیاه‌مشقی از مرحوم میرزا غلام‌رضا اصفهانی، خطاط مشهور دوره‌ی قاجار
که بر دیوار اتاقی متروک
برای ابد در قاب مانده است.

September 11, 2009

پاییز پدر سالار: وقتی یک دیکتاتور، مخالفانش را تهدید می کند

September 07, 2009

سرزمین هرز از میان شهر من می‌گذرد. کاش می‌توانستم بنویسم. دلم می‌خواهد برای این سرزمین هرز، این زخم، این رودخانه‌ی خشک، شعری طولانی و بی‌پایان بنویسم... اما نمی‌توانم

September 06, 2009

سوزوکی ویتارا نوک مدادی دنده ای، اما نه صفر، خریداریم

September 03, 2009

رفتند رای دادند، بعد چی؟

یا شاید بهتر بود باشد: بعدش چی؟

August 29, 2009

خانم! آقا! یکی که صداش می رسد به آقای محمدرضا جودت عزیز بگوید شما را به خدا یک ویراستار برای مجله ی ما (معماری ایران) بگیرید. حیف از این مطالب خوب اما با نثر و ترجمه های وحشت ناک، وحشت ناک، وحشت ناک

هر گاوگند چاله دهانی آتش فشان روشن خشمی شد

August 28, 2009

اعتراف می‌کنم- 1

اعتراف می‌کنم
اعتراف می‌کنم
اعتراف می‌کنم
که کیهان
که کیهان
که کیهان
کثیف‌ترین کاغذ کیهان است.

اعتراف می‌کنم
اعتراف می‌کنم
اعتراف می‌کنم
که این همه ک، صدای سایش دندان‌ها و فک من است.
شهریور 88



اعتراف می‌کنم- 2

اعتراف می‌کنم
اعتراف می‌کنم
اعتراف می‌کنم
که این‌همه ظلم جهان کارِ من است
که ظلم اصلا کسب وُ کار من است.
اعتراف می‌کنم
که ظلم وُ فتنه وُ انحراف وُ فساد وُ هرچه بگویید در جهان از سرِ من است.
اعتراف می‌کنم
که من اصلا تمام توطئه وُ مخمل وُ تقلب وُ تشویشِ اذهان وُ براندازی‌ام.
اعتراف می‌کنم
که من خَسَم
نه خشم
که من خَسَم
خاشاکم.
اعتراف می‌کنم
که منم: اُمِّ فساد
که من مادر وُ پدر وُ فرزند فسادم. اعتراف می‌کنم
که من همه چیزِ فسادم. اعتراف می‌کنم
که من همه چیزم فساد است. اعتراف می‌کنم
که من فساد همه چیزم. اعتراف می‌کنم
که من فساد بی‌همه چیزم. اعتراف می‌کنم
اعتراف می‌کنم
که من خود فسادم
که من تخم فسادم
که من خودم فساد خودم
که من عین فسادم
که من فساد خودم
که من خودم فساد شمایم
شمای فاسد و فساد شما منید. اعتراف می‌کنم
شما منید اگر فاسدید.
اعتراف می‌کنم
که من با تمام ظلم وُ جور وُ فتنه‌ی جهان، تمام کیهان را به گُه کشیده‌ام
اعتراف می‌کنم
که شب البته سپید سپید است
مثل روی شما،
و روز سیاه سیاه است
مثل روی من.
شهریور 88

August 27, 2009

کیان تاجبخش/ آرمانِ شهر. فضا، هویت و قدرت در اندیشه اجتماعی معاصر/ ترجمه ی افشین خاکباز/ نشر نی
و در این جا

August 26, 2009

پناهندگی. بار غریبی دارد این واژه و این پدیده برای من

August 25, 2009

اخبار گورهای بی نام و نشان در بهشت زهرا و تصاویری که از آن ها منتشر شده است مرا به یاد گورهای خاوران انداخت در هنگام "افتتاح" آن گورستان در سال 60. نمک به زخم نمی خواهم بزنم اما در همان سال های نخست وزیری میرحسین موسوی و رییس مجلسی هاشمی رفسنجانی و رییس جمهوری علی خامنه ای

August 23, 2009

هوس. هوس کرده ام یک ماشین نوی نوی نو بخرم. تحلیل این هوس بماند برای بعد و برای دیگران

August 20, 2009

مقاله ی "فضای خانوادگی" در مجله ی معمار چاپ شد اما متاسفانه با تغییراتی که مهم ترینش در عنوان است.عنوان مقاله بود: فضای خانوادگی یا دیوانه از قفس پرید. با زیر تیتر: تاملاتی درباره ی فضای عمومی در اصفهان. یک پیشانی نوشت هم داشت به این عبارت که "شهر در امن و امان است". دوستان عنوان را نوشته اند: فضای عمومی در اصفهان، شهر در امن و امان است. ! انگار که من خواسته ام در این مقاله ی چند صفحه ای، تکلیف فضای عمومی را در اصفهان روشن کنم. عنوانی که آن ها نوشته اند، درست از زمره ی آن عناوینی ست که همیشه از آن ها حذر کرده ام. علاوه بر این، تصاویر مقاله ارتباط مستقیم داشت با مطالب که آن ها را هم صفحه آرای محترم هرجور میلش کشیده چیده است

August 14, 2009

به بیابان پناه می‌برم
از خیابان‌های این شهر.
در من بیابانی‌ست
در من که در خیابان‌ها، گاز اشک‌آور وُ باتون وُ دروغ می‌گزدم
در من که در این خیابانم
بیابانی‌ست.
خیابانی‌ست
این خیابان
بیابانی‌ست
خالی وُ کور از شیشه‌های شکسته
مه‌دود گاز اشک‌آور
آجر
پاره‌های سنگ
مرگ.

این خیابان در من ادامه دارد
خیابانی که امروز 13 کشته داشت.
مرگ در خیابان است
من در خیابانم
در من بیابانی‌ست که به آن پناه می‌برم از مویه‌های دوردست
چه مویه‌ای!
چه مویه‌ای!
کی‌ست؟
چرا گریه می‌کنند؟

در من بیابانی‌ست
در من بیابانی‌ست.
تیر 88



«کف خیابان»
سید دروغ نگو!
بیا کف خیابان ببین دمار از ما درآورده‌اند
دمار ما را درآورده‌اند کف خیابان
دمار از روزگار ما درآورده‌اند.

سید دروغ نگو!
ما آمدیم کف خیابان در سکوت
آن‌ها آمدند عربده‌جو وُ دمار ما را از ما وُ روزگارِ ما درآوردند همین جا
همین‌جا کف خیابان.

سید دروغ نگو!
چیزی نمانده برای‌مان جز همین کف خیابان‌های داغ وُ سکوت وُ یک ذره دماری که از دماغ‌مان وُ روزگارمان در‌می‌آورند
در می‌آورید
در‌آورده‌اید.
تیر 88

August 10, 2009

ایران را دوست دارم. اصفهان را دوست دارم. اما دلم می خواست نه ایرانی بودم نه اصفهانی

August 08, 2009

قاضی مرتضوی، احمد جنتی، محمود احمدی نژاد، علی خامنه ای، شیخ محمد یزدی، مصباح یزدی، ... دمپایی و لباس خواب، تله ویزیون سونی، پاناسونیک، پارس

August 06, 2009

در اثر

August 04, 2009

تحلیف










فرش قرمز



کاری از مانا نیستانی در رادیو زمانه

July 31, 2009


گوشه ای از تظاهرات عصر پنج شنبه، 8 مرداد در اصفهان
مردم، پلیس و حتا نیروی ضد شورش را در خود حل می کنند. آن ها را به درون خود می کشند، دور آن ها می چرخند، از میان آن ها می گذرند، با آن ها هم سخن می شوند، آن ها را با خود همراه می کنند، گرفت و گیر آن ها را تماشا می کنند و گاهی هم آن ها را به بازی می گیرند

July 28, 2009

يادآوري 1. اعتقاد و علاقه‌اي ندارم كه وقتي پاي اثري هنري، بخصوص اثري از زمره‌ي هنرهاي تجسمي، درميان است، فقط به محتواي اثر بپردازم، انگار كه مقاله‌اي‌ست. اين‌جا اما، فيلم «نماي نزديك، نماي دور»، درواقع محمل و بهانه‌اي‌ست براي گفتن و نوشتن اين ياداشت و حرف‌هايش.
یادآوری 2. بخش مهمي از سخن اين ياداشت، ناظر است به مقاله‌ي «جمهوري اسلامي و داستان مرد پير و دريا» از محمدرضا نيكفر.
یادآوری 3. چند کلمه ای از این متن را خودم سانسور کرده ام از ترس، که با [...] مشخص شده است

آيا خيلي دور از ذهن و غريب است كه سال‌ها بعد، خبرنگاري يا فيلم‌سازي، در كوچه پس‌كوچه‌هاي گم‌نام محله‌هاي نه حتا متوسط تهران يا شهري ديگر، در خانه‌اي بسيار معمولي، برود سراغ محمود احمدي‌نژاد و بپرسد: «خب محمود! بگو ببينيم چي شد كه تو رييس‌جمهور شدي؟»
تقريبا در تمام مدتي كه فيلم «نماي نزديك، نماي دور» را مي‌ديدم، به شخص محمود احمدي‌نژاد و پديده‌ي احمدي‌نژاديزم فكر مي‌كردم. دلم نمي‌خواهد معصوميت حسين سبزيان را با نسبتي كه برقرار مي‌كنم آلوده كنم؛ معصوميت و صداقت او، علي‌رغم هرچه فريب‌كاري كه داشته است. (اما مگر به قول خودش، همه‌ي ما به‌نوعي كلاه‌بردار نيستيم؟ مگر آن خانواده‌ي ساده‌لوح كه او را مستمسكي مي‌كرد تا به پرده‌ي جادويي راه بيابد، كلاه‌بردار نبود؟ مگر عباس كيارستمي كه براي حسين سبزيان هيچ نكرد و روي شانه‌ي او سوار شد تا خودش را لانسه كند، شالاتان نيست؟ (حسين! نيستي ببيني «حافظ»ش را كه شاه‌بيت شالاتان‌هاست!). مگر بسياري از آن‌چه به نُرم‌هاي اجتماعي تعبير مي‌كنيم و پذيرفته‌ايم، خود، معيارها و ضوابط كلاه‌برداري‌هاي اجتماعي بسيار بزرگ نيست؟) باري، اما نسبتِ نزديكي مي‌بينم ميان حسين سبزيان و محمود احمدي‌ن‍ژاد، البته اين دومي را بي‌هيچ ذره‌اي از صداقت و پاكي اولي.
احمدي‌نژاديزم، كلاه‌برداري و شالاتانيزم طبقه‌ي فرودست و محروم است كه طبقه‌ي متوسط را، البته به تقصير و حماقت همين طبقه‌ي متوسط، فريب مي‌دهد و سوارش مي‌شود. احمدي‌نژاديزم،[...] بد لباس می‌پوشد (براساس نرم‌های طبقه‌ی متوسط البته)، بد حرف مي‌زند، بي‌ادب است، دروغ مي‌گويد، بي‌سواد و نادان است، [...] و به‌قول نيكفر، «تركيبي از رذالت و ساده‌لوحي‌ست». تقلب در انتخابات، تنها يكي از مصداق‌ها و نمودهاي اين كلاه‌برداري اجتماعي‌ست. اصلا احمدي‌نژاديزم نيز تنها يكي، و البته بارزترين و متاخرترين مصداق اين برآمدن فرودستان است؛ وگرنه مگر تمام نظام جمهوري اسلامي چيزي جز اين است؟
اما همه‌ي اين‌ها، يا بخش اعظم آن، از سرِ ناداني و غفلت طبقه‌ي متوسط است. احمدي‌نژاد، خودِ ماست. آن روي فرودست و[...] ما كه از آن، هم‌زمان، مي‌ترسيم و نفرت داريم. آيا عباس كيارستمي، محسن مخملباف و اين دو كارگردان فيلم «نماي نزديك، نماي دور»، يك‌بار از حسين سبزيان مثلا خواستند بنشيند اين حكايت خود را، با اين‌همه استعاره‌هاي زيبا، بنويسد و بيايد بسازد به‌جاي آن‌كه او را بگذارند جلوي دوربين، مثل و عين يك ابژه، يك شئ، و مثل بازجوها فقط از او بپرسند بي‌آن‌ كه به هيچ سوال او كلمه‌اي پاسخ دهند و بعد هم رهايش كنند و بروند؟
حسين سبزيان، به‌عنوان يك پديده، مرزهاي ميانِ طبقه‌ي پايين و طبقه‌ي متوسط، مرزهاي ميان حاشيه و متن را درمي‌نوردد. در مي‌نوردد و هم‌زمان اين مرزها و مرزبندي‌ها را مخدوش و بي‌اعتبار مي‌كند. او نر‌م‌هاي اجتماعي را به‌چالش مي‌كشد، چندان و چنان كه در بديهي‌ترين نرم‌هاي‌مان هم ترديد كنيم. او از پايگاه حاشيه، متن را به مبارزه مي‌خواند. احمدي‌نژاد هم، از پايگاه طبقه‌ي پايين، خرد و مدنيت طبقه‌ي متوسط را، و حتا در وضعيت بين‌المللي آن از پايگاه كشوري جهان سومي (حاشيه)، جهان پيش‌رفته (متن) را، به مبارزه و تهديد و استهزا مي‌كشد، اما... اما احمدي‌نژاد خطرناك است، چون قدرت دارد اما صداقت ندارد. چون تا بن دندان مسلح است اما هم‌زمان، [...] و بي‌رحم است.

July 25, 2009

بزرگ یادی احمد شاملو

عدوی تو نیستم
انکار توام

July 21, 2009

کتاب شعرم را هیچ کس چاپ نمی کند. هنوز کسی زیر بارش نرفته. اما مجموعه ای دارم به یاد مامان که تصمیم دارم به هرنحوی هست چاپش کنم. مجموعه ای ست با عنوان مرمری که از روزنگاری های پیش و پس از رفتن مامان و شعرها تشکیل شده. متن زیر را به جای مقدمه نوشته ام
این مجموعه را همان روزها ساختم؛ در واقع، هسته‌ی اصلی و اولیه‌ی این مجموعه را. همان روزها: مادرم تازه رفته بود و نوشتن یاداشت‌های روزانه‌ی من، چندی بود، روالی کم‌وبیش مرتب داشت. در این 6 سال و اندی تابِ آن نداشته‌ام این یادداشت‌ها را نگاه کنم. فکر کتاب کردن‌شان اما همیشه با من بوده است. حالا هم بازخواندن این یادداشت‌ها برایم سخت است، اما...
سوگ مادرِ شاهرخ مسکوب، در سال 1386 منتشر شد. روزنگارهای مسکوب، پیش و پس از مرگ مادرش. شباهت‌های تجربه‌ی او و من (قیاس مع‌الفارق!) در تجربه‌ی سوگ و غیاب مادر، شگفت‌انگیز است. آیا همه‌ی مردهای سی‌وچند ساله که مادرِ پنجاه‌واندی ساله‌ی خود را از دست می‌دهند، تجربه‌‌ی مشابهی دارند؟
سوگ‌واریِ من در رثای مادرم، امری‌ست به شدت شخصی و حتا خصوصی. منتشر کردن این یادداشت‌ها، عمومی کردن امرِ خصوصی و شخصی‌ست: مادرم را،احساس فقدان و غیاب او را با دیگران در میان می‌گذارم. اما آیا به واقع آن احساس غریب غیاب و غیبتِ برای همیشه‌ی او را می‌توانم با هیچ‌کس در میان گذاشت؟
اما مادرم هست. مادرم در من هست. مادرم در من ادامه دارد. چیزی شبیه، اما کمی فراتر از آن‌چه مسکوب می‌گوید: «اکنون او در اندیشۀ من زندگی می‌کند.» مادر من فقط در اندیشه‌ی من نیست. او در من است. لحظاتی بوده، بارها و بارها، که از خود پرسیده‌ام: این منم یا اوست؟

July 17, 2009

اگر روزی روزگاری، فرهنگ خیالی گیاهان بیابانی را نوشتم، این شعر را می گذارم برای پیشانی نوشتش. شعری ست از شیدا دیانی که در شماره ی 81 مجله نگاه نو چاپ شده است
کشتزاری درون توست،
کشتزاری درون من؛
ولی گل های خودرو
تنها در دشت است که می رویند
و تنها آن زمان که خود بخواهند.

July 15, 2009


July 10, 2009

کارل پوپر در کتاب انقلاب یا اصلاح (گفت و گو با هربرت مارکوزه و کارل ر. پوپر/ ترجمه‌ی ه. وزیری/ انتشارات خوارزمی)، جایی که از دفاعیه‌ی مشهور سقراط و این سخن او که «می‌دانم که هیچ نمی‌دانم» یاد می‌کند، می‌گوید: «یک سیاستگر باید بیش از انسانهای دیگر به نادانیش آگاه باشد.» و این درست همان‌ فضیلتی‌ست که محمود احمدی‌نژاد و پیشوایش، و اصولا همه‌ی دیکتاتورها، ندارند. آن‌ها بسیار نادانند اما نه تنها این را نمی‌دانند، بل‌که خیال می‌کنند بسیار می‌دانند. به‌هرحال شخص محمود احمدی‌نژاد، بسیار بی‌اهمیت و ناچیز است اما پدیده‌ی احمدی‌نژادیزم، به هیچ‌رو بی‌اهمیت نیست و به‌قول محمدرضا نیکفر باید آن را شناخت و دانست که چرا و چه‌گونه احمدی‌نژادِ نوعی به‌وجود می‌آید و از آن مهم‌تر به قدرت می‌رسد؟

July 09, 2009

هیجده تیر 1378 یاد باد

July 08, 2009

مقاله ی روشنگر محمدرضا نیکفر، جمهوری اسلامی و داستان "مرد پیر و دریا"، را بخوانید

July 05, 2009

جالب است. این روزها به یاد این شعرم افتاده ام. خواستم از پست های پیشین پیدایش کنم و دوباره بگذارم این جا، دیدم چه تقارنی. پست قبلی هم مربوط به روزهای آغاز دولت این خاشاک مزلف بوده است
اين شعر را به مناسبت خاصي ننوشته ام. امروز بازنويسي اش كردم و هرچند هنوز خيلي كار دارد اما انگار مناسبتي دارد با سوگند رييس جمهور جديد
شهر مرا غبار پوشانده‌است
غبار ريختنُ ساختن اين‌همه ساختمان
‹‹پرده‌ي غبار››
‹‹غبار فراموشي››
‹‹غبار غم››
‹‹غبار دل››
شهر مرا غبار پوشانده‌است
غباري كه باد به اتاقم مي‌آورَد
آينه‌ام را مي‌پوشانَد
غباري كه شيشه‌ها وُ آينه‌ها را كدر مي‌كند
غباري در پيچُ تاب نور ماشين‌هاي ديوانه
غبار ساختمان‌هايي كه مي‌ريزند تا دوباره بنا شوند و نمي‌شوند.
آه‌هاي‌مان هم ديگر غبار دارد
غبار
غبار
غُ‌ بار
سرفه‌ها هم غبار دارد
سرفه‌هاي شَبَحِ ناشناسي كه آخر شب از كوچه‌ي تاريك مي‌گذرد
هر سرفه غباري‌ست كه غبارها را لحظه‌اي مي‌پراكَنَد تا لحظه‌اي ديگر بر منُ شهرُ شهرِ من دوباره فرو بنشيند
غباري كه شهر مرا
كه مرا
كه ما را مي‌پوشانَد
پوشانده است
در شب
كه سياه نيست ديگر
خاكستري چرك غباري‌ست
رنگ غباري
غباري رنگ
بي‌رنگ
غباري
غبار
تير- مرداد 84

July 04, 2009

استمرار، انضباط (برنامه) و بی باکی اگر بود به جایی می رسیدیم. بی باکی بود کم و بیش. انضباط نداشت. استمرار نیافت. با این همه حرمت نامحترم خیلی ها شکست و این دست آورد کمی نیست

July 02, 2009

عباس کاظمی در مطلب چه اتفاقی افتاده است از خلاقیتی می گوید که به گمان او می تواند از ناامیدی طبقه ی متوسط ناشی شود؛ ناامیدی ناشی از تقلب بی پاسخ در انتخابات اخیر ایران. من، اگرچه به آن انتخابات امیدی نبسته بودم اما با او هم نظرم در خلاقیت ما برای ابداع انواع روش های مدنی برای ایجاد تغییر که از آن جمله است و بود یکی هم همان تحریم فعال و متحد انتخابات. اما آن چه برای من مطرح است سرخوردگی غریبی ست که اگر این همه اعتراض بی پاسخ بماند و به کلی سرکوب شود، می تواند بخش عظیمی از جامعه را دربر گیرد و آن را به ورطه های خطرناکی از انفعال، افسردگی اجتماعی، بی تفاوتی و عواقب ناشی از آن دچار کند. تاوان سنگینی دارد این سرخوردگی برای ما و برای آن ها