کارل پوپر در کتاب انقلاب یا اصلاح (گفت و گو با هربرت مارکوزه و کارل ر. پوپر/ ترجمهی ه. وزیری/ انتشارات خوارزمی)، جایی که از دفاعیهی مشهور سقراط و این سخن او که «میدانم که هیچ نمیدانم» یاد میکند، میگوید: «یک سیاستگر باید بیش از انسانهای دیگر به نادانیش آگاه باشد.» و این درست همان فضیلتیست که محمود احمدینژاد و پیشوایش، و اصولا همهی دیکتاتورها، ندارند. آنها بسیار نادانند اما نه تنها این را نمیدانند، بلکه خیال میکنند بسیار میدانند. بههرحال شخص محمود احمدینژاد، بسیار بیاهمیت و ناچیز است اما پدیدهی احمدینژادیزم، به هیچرو بیاهمیت نیست و بهقول محمدرضا نیکفر باید آن را شناخت و دانست که چرا و چهگونه احمدینژادِ نوعی بهوجود میآید و از آن مهمتر به قدرت میرسد؟
مقاله ی روشنگر محمدرضا نیکفر،
جمهوری اسلامی و داستان "مرد پیر و دریا"، را
بخوانید
جالب است. این روزها به یاد این شعرم افتاده ام. خواستم از پست های پیشین پیدایش کنم و دوباره بگذارم این جا، دیدم چه تقارنی. پست قبلی هم مربوط به روزهای آغاز دولت این خاشاک مزلف بوده است
اين شعر را به مناسبت خاصي ننوشته ام. امروز بازنويسي اش كردم و هرچند هنوز خيلي كار دارد اما انگار مناسبتي دارد با سوگند رييس جمهور جديد
شهر مرا غبار پوشاندهاست
غبار ريختنُ ساختن اينهمه ساختمان
‹‹پردهي غبار››
‹‹غبار فراموشي››
‹‹غبار غم››
‹‹غبار دل››
شهر مرا غبار پوشاندهاست
غباري كه باد به اتاقم ميآورَد
آينهام را ميپوشانَد
غباري كه شيشهها وُ آينهها را كدر ميكند
غباري در پيچُ تاب نور ماشينهاي ديوانه
غبار ساختمانهايي كه ميريزند تا دوباره بنا شوند و نميشوند.
آههايمان هم ديگر غبار دارد
غبار
غبار
غُ بار
سرفهها هم غبار دارد
سرفههاي شَبَحِ ناشناسي كه آخر شب از كوچهي تاريك ميگذرد
هر سرفه غباريست كه غبارها را لحظهاي ميپراكَنَد تا لحظهاي ديگر بر منُ شهرُ شهرِ من دوباره فرو بنشيند
غباري كه شهر مرا
كه مرا
كه ما را ميپوشانَد
پوشانده است
در شب
كه سياه نيست ديگر
خاكستري چرك غباريست
رنگ غباري
غباري رنگ
بيرنگ
غباري
غبار
تير- مرداد 84
استمرار، انضباط (برنامه) و بی باکی اگر بود به جایی می رسیدیم. بی باکی بود کم و بیش. انضباط نداشت. استمرار نیافت. با این همه حرمت نامحترم خیلی ها شکست و این دست آورد کمی نیست
عباس کاظمی در مطلب
چه اتفاقی افتاده است از خلاقیتی می گوید که به گمان او می تواند از ناامیدی طبقه ی متوسط ناشی شود؛ ناامیدی ناشی از تقلب بی پاسخ در انتخابات اخیر ایران. من، اگرچه به آن انتخابات امیدی نبسته بودم اما با او هم نظرم در خلاقیت ما برای ابداع انواع روش های مدنی برای ایجاد تغییر که از آن جمله است و بود یکی هم همان تحریم فعال و متحد انتخابات. اما آن چه برای من مطرح است سرخوردگی غریبی ست که اگر این همه اعتراض بی پاسخ بماند و به کلی سرکوب شود، می تواند بخش عظیمی از جامعه را دربر گیرد و آن را به ورطه های خطرناکی از انفعال، افسردگی اجتماعی، بی تفاوتی و عواقب ناشی از آن دچار کند. تاوان سنگینی دارد این سرخوردگی برای ما و برای آن ها
هشت تیر 1388
و محمد حقوقی در اصفهان درگذشت در ساعت 5 عصر
زاینده رود خشک هم حالا شده است درست و حسابی یک زخم. این زخم شهر، آن هم زخم دلمان. چه تحملی داریم نسل ما با این همه زخم
دلم چرک است. دلمان چرک است
تون
تون
تون
بات
بات
باتون
باتون
تون
تون
تون
باتون
درِ کون
بیخ رون
پسِ پشت
پشت کله
تون
تون
تون
باتون.
بچه جون! بچه چوپون! سر پدرت سلامت! این که دستت است چوپ چوپونی نیست. باتون است. ما هم بره نیستیم. آدمیم بابا. آدمیم.
میزنند
میزنند
میزنند
همه را میزنند
همه جا میزنند
تون
تون
باتون.
88/3/25
یک نفر که صداش می رسد به خانم مریم رجوی بگوید این جنبش را به خیر تو امید نیست، شر مرسان
انواع خلاق و فوق العاده ای از هنرهای مفهومی، بخصوص هنرهای اجرایی (پرفورمنس آرت) می تواند این روزها در خیابان های این مملکت اتفاق بیفتد به جای شعار و هیاهو و خشونت که البته نمونه هایی از آن را در روزهایی از هفته ی گذشته در تهران دیدیم و شنیدیم
نه. این موج را دیگر سر باز ایستادن نیست. کاش فقط از خشونت خیابانی پا پس می کشید
خانه ی روستایی را معامله کردیم اما... دل خوش سیری چند؟
حالا موقع اعتصاب است. یک اعتصاب سازمان یافته و گسترده
هوهوی وهم همهمه ای از دور
این روزها هربار که در فضایی بسته و ساکت، تنها باشم، هوهوی وهم همهمه ای را از دور می شنوم. مریم را صدا می کنم. «گوش کن! در خیابان اند.» گوش می کند. صدایی نمی شنود. می گوید خبالاتی شده ای و می رود
برخلاف خیال خام شما، «آقا»، بخش عمدهای از حق اجتماعی میتواند و گاهی باید، «کف خیابان» احقاق شود. خیابان، عمومیترین فضای انسانیست و میتواند انسانیترین فضای عمومی هم باشد اگر شماها بگذارید. تظاهرات خیابانی، بخصوص از نوع آرام و مدنیاش، از آن دست که در این یکی دو روزِ گذشته دیدهایم، چکیده و اشباع حضور عمومی و فیالبداههی مردم است. خیابانهای شهرهای ما، در این لحظات و در این روزهاست که خیابانتر از همیشه میشود و این درست همان چیزیست که شما نمیخواهید و نمیگذارید.
یک. خیابان ها در غیاب «ما» دلشان گرفته است
دو. گاری پیتی های موتوری، پرچم به دست و عربده جو، در خیابان ها پلاسند. بمالی بهشون، نجس می شی. بمالن بهت، نجس می شی
پاشنه آشیل این جنبش، خشم و خشونت ماست. شعار
ادب مرد به ز دولت اوست خیلی زیبا و مناسب است. شعار دیگر می تواند
سکوت سرشار از ناگفته ها باشد

درست لحظه ی شلیک گاز اشک آور در خیابان چهارباغ بالا. نزدیک سی وسه پل. عصر دوشنبه 25 خرداد 88. حدود ساعت پنج عصر
از خیابان می آیم. می زنند. لعنتی ها می زنند. همه را
حالا هنگام جدل نیست. حالا هنگام آن است که آن ها که رای ندادند و آن ها که برای« اصلاحات» رای دادند، به وفاق و اتحاد برسند و خواسته و اعتراض خود را در بوق های غیررسمی بدمند. بوق های غیررسمی، آرام و بی خشونت
نکته همینجاست به نظرم که ما همواره در موضع استیصال و اضطراب قرار داریم و همواره داریم از بدتر، به هر قیمتی که شده، به بد پناه میبریم. یونس، آن شرایط عادی بهقول تو، کی فراهم میشود وقتی شورای نگهبان بهراحتی میتواند همیشه و همیشه ما را در چنین وضعیتی قراردهد؟ 12 سال پیش هم که شرایط
بهمراتب «عادی»تر از حالا بود، گزینهی رای ندادن همواره نادیده گرفته شد و عملی بهکلی منفعلانه و «شعار شیک» تلقی میشد. تصور میکنم خودمان بر این آتش دامن زدهایم و ترسم این است که در دور بعد و دورهای بعد انتخابات، در برابر گزینههای وحشتناکتری قرار بگیریم و هربار مضطربتر از پیش... این روند بهکجا میانجامد؟ نشستهایم تا آقای رییسجمهور شرایط را «عادی» کند؟ از «شرایط عادی» هشت سال ریاستجمهوری خاتمی چه طرفی بستیم؟ تصور من این است که این بازی در چارچوب نظام و قوانین جاری آن بهجایی نمیرسد. باید نوشت، گفت، به خیابان باید آمد (با آشوب و بیآشوب، با مجوز و بیمجوز) و مهمتر و پیش از همه باید این وفاق باشد تا رای ندادن بهصورت یک نظریه و سپس یک تاکتیک صورتبندی شود. بله، میدانم خواهی پرسید در غیاب مطبوعات آزاد کجا بنویسیم؟ این درست است اما بخصوص امروز کانالهای نوشتن فقط مطبوعات آزاد (نسبی) نیستند. درچنین وضعیتی، مطالبات طبقهی متوسط و شهرنشین، ناگزیر است بهخیال من، که با شیوههای غیررسمی (غیر از آنچه نظام بهرسمیت میشناسد)، خواسته شود.
بله، من هم وخامت اوضاع را میفهمم. من هم سخت مضطربم و بهخوبی میدانم که اقبال رایندادن در این دور از همیشه کمتر بود. برای همین هم، بخصوص در روزهای آخر، دیگران را به رای دادن به هرکس بهجز احمدینژاد تشویق کردم. اما اجازه میدهید از خودم، از حامد و از همه بپرسم آن مقدمات نافرمانی مدنی کی و چهگونه فراهم میآید و اساسا چهگونه میتوان تشخیص داد که چنین مقدماتی فراهم آمده است؟ نشستهایم تا آن پوپولیزم ایرانی که بهنظرم ربط چندانی هم به احمدینژاد ندارد، آماده شود؟ آن پوپولیزم نه کتاب میخواند، نه روزنامه میخواند نه مخاطب من و شماست. آن پوپولیزم، مخاطب اصلاحات نیست. برای این پوپولیزمی که نتیجهی نامبارک همین انتخابات (با هرچه تقلب هم که شده باشد) نشان داد از پس جامعهی شهرنشین و خواهان «تغییرات» بهراحتی برمیآید، دموکراسی و حتا رای دادن همانقدر «شعار شیک» است که رای ندادن یا بهقول خودتان «تحریم» برای شماها. آیا اگر از دوازده سال پیش رای ندادن را نزده بودیم توی سر «برج عاجنشینها» و به آن بهعنوان یک نمیدانم تاکتیک یا گفتمان یا حداقل بهعنوان یک گزینه فکر کردهبودیم، امروز چنین مچاله بودیم؟ اصلا نمیتوان مطمئن بود اما آنچه روشن است این است که راهِ این چند ساله گویا علیرغم دستآوردها و تمام احترامو ارزشی که شخصا برای آن قایلم، بهجای چندانی نرسیده است که ما حالا چنین بیش از پیش مضطرب و مستاصلیم.
اگر در این وضعیت اضطراب و استیصال حوصله کردهاید و تا اینجای این نوشته را خواندهاید، یک سوال هم دارم ( البته علاوه بر سوالی که در چند پست قبلی مطرح کردم) و آن این که: خب! این هم انتخابات! یک انتخابات حداکثری! اگر نتیجهی آن را میپذیریم پس باید بپذیریم که این خواست اکثریت مردم ایرانیست. اگرنه، پس باید بگوییم تقلب شده است. من هم بسیار احتمال تقلب میدهم. اما حالا چه میکنیم؟ این تقلب را چه کسی یا چه ارگانی برمیرسد؟ چهگونه در روزنامهها یا با هر شیوهی رسمی اعتراض خود را به تقلب اعلام میکنیم و چهگونه این ادعا را اثبات میکنیم؟ اگر با شیوههای رسمی و بهاصطلاح قانونی پیش میرویم که خب، منصفانه است: هر ادعایی میکنیم باید اثبات کنیم. میگوییم تقلب شده، میگویند ثابت کنید. نکند داد باید به رهبری ببریم؟ آیا در چنین وضعیتی شیوههای غیررسمی، که خود صورتهایی از نافرمانی مدنیست، کارآمدتر نیست؟
یک یادآوری دوستانه به آنها که رای میدهند
محمدرضا نیکفر در مقالهی «در ایران چه میگذرد» در
نیلگون، هرچند معتقد است که در این هنگامهی وحشتناک، در این هنگامه که به اعتقاد او «در برابر پهنهی همگانی موجود نمیتوان پهنهی همگانی ایدهآلی گذاشت که همچون بدیلی واقعی عمل کند»، باید در انتخابات شرکت کرد و به انتخاب بد دربرابر بدتر تن داد، اما نکتهی ظریف و مهمی را یادآور میشود:
بگذارید دلمان را خوش کنیم به اینکه شاید فرصتی برای تنفس و تجدید قوا و پیشروی بیشتر به دست آوریم. بد را برمیگزینیم و به خودمان دلداری میدهیم که این کار به خودی خود بد نیست؛ آنچه بد است این است که رضایت دادن به بد، عادت شود.
هانا آرنت با هوش و خردی تمام تذکر داده است که نباید در سیاست، منطق و مسیری را دنبال کنیم که به دوراهی بد و بدتر رسیم و مدام، برای این که وضع بدتر نشود، به بد تسلیم شویم. ما به هر حال، اینک بر سر دوراهی قرار گرفتهایم و کاری که افزون بر کنار کشیدن و منزه ماندن، از دستمان بر میآید، این است که تحلیل هانا آرنت را به صورت این تذکر تقریر کنیم: حال که در برابر بدتر، بد را برمیگزینیم، فراموش نکنیم که بد را برگزیدهایم. این گزینش نبایستی تقویتکنندهی همدستی و دوپهلوییای باشد که به سادگی سیاست را به منجلاب بدل میکند. اگر فراموش کنیم که بد را برگزیدهایم، بعید نیست که فردا مستعدتر شده و بدتر را برگزینیم
یک. به نظرم واژه ی «تحریم» برای آن چه من از آن به رای ندادن به عنوان تاکتیک نافرمانی مدنی تعبیر می کنم، واژه ای مناسب نیست. من رای نمی دهم اما رای دادن را برای دیگران حرام نمی دانم و بخصوص حالا که می دانم آن ها که رای نمی دهند بسیار حداقلند، دیگران را حتا به رای ندادن تشویق هم نمی کنم. رای ندادن باید نظام مند و سازمان یافته باشد. نیست. هنوز نیست اما می تواند باشد و اگر سازمان و استمرار یابد، خیال می کنم ثمر بدهد
دو. در این تظاهرات کم سابقه و بسیار شورانگیز این روزها در خیابان ها، با خودم فکر می کنم می شد پلاکاردهایی سفید و ساده وزیبا هم باشد که روی آن ها نوشته باشد: من رای نمی دهم
وقتی این جماعتِ پرشور را میبینم که این روزها در خیابانها چنین پای میکوبند و دست میافشانند، افسوس میخورم که چرا این نیروی عظیم با رای ندادن بهعنوان تاکتیکِ نافرمانی مدنی به خیابان نمیآیند (نه به خیابان بریزند) و در مرحلهی اول، این خواستهی حداقلِ حذف نظارت استصوابی را در بوق و کرنا نمیزند؟
دوازده سال از آغاز دوران بهاصطلاح «اصلاحات» (که البته دستآوردهای خود را داشته است) و بیش از صد سال از انقلاب مشروطه میگذرد و ما هنوز چنین مستاصل میگوییم فقط این پفیوز دوباره نیاید سرِ کار... این استیصال را در دورهی قبل هم آزمودهایم و اینبار بیش از پیش خواستههای بنیادیتر را به آمدن چیز و رفتن بیهمهچیز موکول و معوق میکنیم و بهگمانم هنوز چیز چندانی دست نیامده است. هنوز هم بهراحتی در برابر چیدمان حسابشدهی شورای نگهبان چنین مستاصل ماندهایم و آیا در چنین احوالی، چنین آشفته و هیجانزده، میتوان حسابشده تصمیم گرفت؟ چه کسی باور میکرد از خوف مار غاشیه به هاشمی رفسنجانی پناه بریم؟ چه کسی تضمین میکند که روزی، شاید همین چار سال آینده حتا، از ترس سگ هفت سر به همین مردک مزلف پناه نبریم؟
میدانم؛ تضمینی در کار نیست و قرار نیست هم درکار باشد اما این راه را آزمودهایم. این راهِ شرکت در بازی ناعادلانهی از ما بهتران که از حداکثر استانداردهایمان بیبهره است. چرا رای ندادن را بهعنوان نوعی نافرمانیِ مدنی، البته (و این بسیار اهمیت دارد) با انسجام و وفاق حداکثری و با پیگیریهای مسالمتآمیز و مدنی نمیآزماییم؟ آیا اگر این تاکتیک از دوازده سال پیش در پیش گرفته شده بود، امروز همینجاها بودیم؟
مرد خاکی رییسجمهور
باریدن تو در خاکُ سنگُ شهرُ کوهُ جنگلُ دریا
آه! مرد خاکی رییسجمهور ما!
آه! مرد خاکی راستقامتِ جاودانه
باریدن و کاویدن تو
خواهران با جامههای چرکُ سیاه
سینهزنانُ شیههکنان
جامه میدرند
سینه میدرند
سینه میزنند
میزنند
میزنند
زنند
تا بشوند
عزادار
عزادار
عزادار
به سر بریزند خاکُ سه چار چادر چرکُ سیاه به سر کنندُ
خاک به سر کنندُ
خاک به سر شوند
ُسینه زنندُ
بزنند
ُبزنندُ
بشوند
عزادار
عزادار
عزادار
آه! مرد خاکی رییسجمهور ما!
خاکُ سنگ را نشاید دیگر چنین مرد خاکی راستقامت جاودانه
که باریدنش در این خاکُ سنگُ شهرُ کوهُ جنگلُ دریا
کاویده ما را
کاویده شما را
کاویده من یکی را
کاویده همهگی را
خاکُ سنگ را
خاکُ سنگ همهگی را
همهگی را
همهگی را.
آه! مرد خاکی راستقامتت در دهان من که شاعرم
مرد خاکی راستقامتت کاویده دهان من را که شاعرم
اگر شاعرم
با این شعرم.
کاویده دهان همهگی را
باریدنت
باریدنت
باریدنت
دی 86
رای نمی دهم اما هرچه از دستم برآید می کنم تا نتیجه میل کند به سمت آن چه فکر می کنم بهتر است. پس بخوانید «
نامه جمعی از هنرمندان و نویسندگان ایرانی معاصر به مّلت ایران» را که هرچند از لحن و نثرش دل خوشی ندارم اما موضعی که گرفته اند، در چارچوب ذهنیتی که به رای دادن معتقد است، به نظرم درست تر و بهتر است

این بیابان است
چه خیال ها
یک. دارم پر می شوم از فرهنگ خیالی گیاهان بیابانی تا کی که لبریز شوم
دو. همیشه در خیال دارم با پدرم بحث می کنم
سه. از خیال پردازی های شهری: میدان دروازه شیراز از چنگال مترو که راحت می شد، اسمش می شد میدان دانشجو با یک طراحی شهری خاص و متناسب با فعالیت های دانشجویی و یک ارتباط ارگانیک و حساب شده با سایت دانشگاه اصفهان؛ جایی مهیا برای هرنوع ابراز وجود فی البداهه ی فرهنگی و دانشجویی و عمومی. دو کتاب فروشی کنار در دانشگاه اصفهان هم به وسط میدان منتقل می شدند با یک پل عابر پیاده ی بامزه که از گوشه ی شمال شرقی دانشگاه (کنار میدان) می آمد داخل فضای میدان
این روزها اصفهانی ها به هم که می رسند می پرسند: این دفه شومام می دین؟
هرچند مرا با این بازار مکاره کاری نیست اما پیش بینی می کنم: موسوی و کروبی اگر ائتلاف نکنند که نمی کنند، انتخابات با یکی از این دو و احمدی نژاد به دور دوم می کشد. آن وقت شاید محمود جان ببازد
دوستان عزیز. اگر روزی روزگاری شورای نگهبان پنج نفر به اسامی زیر را به عنوان کاندید ریاست جمهوری تایید صلاحیت کند شما که بد را به بدتر ترجیح می دهید کدام را برمی گزینید؟
صفار هرندی. حسین شریعتمداری. علی فلاحیان. محمود احمدی نژاد. رحیم صفوی
سه نفری خانه ای می خریم در روستایی زیبا از روستاهای بخش کوهپایه
ویکی، کریستیانا، بارسلونا اگر یک رمان بود عالی بود اگر نه به خوبی
بار هستی مثلا. به نظرم کارش با شهر سطحی و کم عمق است. شهری که می توانست (شاید که فیلم ساز هم می خواست) تمام آن شوریدگی را رقم زند اما به گمانم در این فیلم نشده بود چون این فیلم، بیش و پیش از آن که سینما باشد، ادبیات است آن هم با آن نریشن نچسب بسیار بد که نمی دانم ونمی فهمم اصلا به این فیلم چه می افزود؟ حتما من نمی فهمم. مگر ممکن است استاد و این همه سر وصدا؟ حتما من نمی فهمم

این تصویر زباله های پادگان هاشم آباد در حوالی تودشک (در راه اصفهان به نایین) است در یکی از زیباترین بیابان های ایران
من هستم که مستم
من مستم که هستم
من هستِ مستم اما نه چندان مستِ هست
می خواهم فرهنگ خیالی گیاهان بیابانی را بنویسم. فرهنگ خیالی گیاهان واقعی: به هر گیاه نامی بدهم و درباره ی خواص دارویی و غذایی و گیاه شناختی آن خیال پردازی کنم اگرچه چنین فرهنگی وقتی عمیق تر و پربارتر خواهد بود که من حداقل به زبان های محلی بیابان های ایران، لغت شناسی و تاریخ تطور زبان فارسی، و دانسته هایی از این دست، و نیز به خلاقیتی بی قید و بند مجهز باشم که نیستم
من هستم که مستم
من مستم که هستم
من هست مستم اما چندان مست هست نیستم
اگر شهردار بودم، وامیداشتم هرکس پروانهی ساخت یا بازسازیهای اساسی میخواهد، اول از وضع موجود ساختمانش عکاسی کامل کند و عکسها را همراه با نقشهی کامل وضع موجود به شهرداری ارائه دهد. این مدارک میشد سرگذشت هر ملک که میتواند در اینترنت یا آرشیو شهرداری دراختیار همگان قرار گیرد.
زوج هایی که س ک س شان در تخت خواب محبوس نیست نباید بچه دار شوند. شیخ ما گفت روزی
شانزده اردی بهشت
دو شعر با یاد مادرم
...
تمام توست
تمام سرگذشت تو
این آینهی اتاقت
این آینهی میز آرایشت
با دمراهی شیشههای عطر که تو را به من هبه میکنند وُ دریغ میکنند
هبه میکنند
دریغ میکنند.
به آینهی اتاقت دست میکشم
راهم نمیدهد
راهم نمیدهد
از آنِ توست
از آنِ خودت
با سه شیشه عطر نصفه نیمه
دمِ راه.
عریانیات را بهیاد میآوَرَد این آینه
وقتی توی تو بودم
و در آن تنهاییهای طولانی
عریان
خودت را نگاه میکردی.
آبان 87- اردیبهشت 88
...
من دلم میخواهد
گاهی عصرها در نور این پنجره بمانم تا بمیرم.
من دلم میخواهد گاهی
شب فرا برسد وُ چراغ روشن نکنم.
من دلم میخواهد گاهی
شب فرا برسد وُ مرا فرا بگیرد وُ فرو ببرد وُ من تاریک شوم
تاریکِ تاریک
مثل اتاق تو
مثل ظلماتِ تهیِ خالی وُ خلاء نبودن تو در اتاقت
در عصرها وُ در تمام خانههایی که رفتهام وُ میروم
پس از تو
از پس تو.
تاریکِ تاریک
مثل ظلماتِ تهیِ متن
این متنها که مینویسم
ظلماتِ خالیِ متنی که فرا میرسد وُ فرا میگیرد وُ فرو میبرد وُ فرو میشود وُ فرو میرود در من
که نشستهام اینجا
کنار این پنجره
گاهِ غروب وُ آستانهی شب وُ عمق تاریکی وُ تهیِ دیگر نبودنِ برای همیشهی تو
تیر 87
هوا
هوای پرسه است
و من هوای پرسه دارم
سیطره ی خانوادگی در مجله ی معمار منتشر می شود
زمان را می کشیم تا روزی زمان ما را بکشد
در این روزهای بسیار بارانی این شهر، زاینده رود خشک است و خیابان ها رودخانه های خروشان
گاهی روزها تعطیل نیست اما من سرِ کار نمیروم. هوا هواییام میکند، دلانگیز است، آرامش خانه اغوا میکند، کار زیادی هم نداشته باشم. تصمیم نهایی معمولا زیر دوش یا کمی پیش یا پس از آن گرفته میشود. با یک اس ام اس چند کلمهای خبر میدهم و دیگر به هیچ تلفنی پاسخ نمیدهم. این روزها یکجور برنامهی طبیعی و از پیش تعیین نشده اما معمولا کموبیش مشابه اجرا میشود: صبح تا ظهر، اگر هوس پرسهزدن در شهر از خانه بیرونم نکشد، به خواندن و گاهی نوشتن بهسر میشود. ظهر ناهار مفصّلی میخورم و یک ساعتی میخوابم. عصر خواندن ادامه دارد تا یکی دو ساعتی مانده به غروب. آنوقتهاست که هوای پرسه در شهر دارم. پیاده از عباسآباد یا از دنبال مادی نیاسرم میروم چارباغ. در چارباغ به یکی دو کتابفروشی سر میزنم و چند کتابی میخرم. سراغ آقای [...] هم میروم گاهی برای خریدن فیلم. شب شده است دیگر. به خانه میآیم. با مریم اگر باشیم، گاهی شام را در رستورانی خوب میخوریم وگرنه میآییم خانه. فیلم را با نم نم پیاله میبینیم و بعد شام... بیا برویم. اسباب میگساری بماند برای صبح
تازه بعد از 9روز تاخیر در اعلام نتیجه ی
مسابقه
از ابژه های نسل ما: فیلم به زبان اصلی با زیرنویس های فارسی که به طرزی باور نکردنی غلط دارد
معماری سرشناس می گفت که از انجمن مفاخر معماری ایران برایش نامه ای آمده که اگر می خواهید در کتاب مفاخر معماری ایران صفحه ای داشته باشید، دو میلیون یا پنج میلیون تومان (یادش نبود) به فلان حساب بریزید. تو خود بخوان حدیث مفصل
بخش آغازین جستار چمدان های ما
کولهپشتی من
سال 1375، دوستی قدیمی، پس از چندی همخانه بودن، از من جدا میشد. روزی که میرفت کولهپشتی مرا امانت گرفت. محتوی این کولهپشتی که قرار بود همه اسباب زندگی او باشد، یک کیسهخواب بود، چند تکه لباس و چندتایی کتاب.کولهپشتی من، کولهپشتی نسبتا بزرگیست، آبی سرمهای و قرمز آلبالویی با جیبهای زیاد که سال 74، دست دوم، برای سفر دور دنیا خریدم و هنوز هم، هربار که بخواهم مجردی به سفری دور عازم شوم، چمدانی ندارم جز این کولهپشتی، این یار قدیمی، با کیسهخوابی در اعماقش که در مواقع بیکاری گوشهی اتاقم در اصفهان افتاده است. این کولهپشتی، بخصوص اگر کاملا پر و سنگین باشد، به گُردهی من میچسبد، دستههایش شانههایم را تنگ دربر میگیرد، کمربند ابریاش کمرم را سفت حلقه میکند و بخصوص هنگام پیادهروی، به من حسی آمیخته از اطمینان و اعتمادبهنفس میبخشد؛ حسی شبیه وقتی که سوار جیپم (اتاقکی که تکانهای زیادی دارد) میشوم، کمربند را میبندم و با سرعت زیاد در جادهای میرانم.
مقاله ی «چمدان های ما» در
زنده رود چاپ می شود
ترانهای برای روباتهای فیلترینگ
روباتا سلام! سلام روباتا!
من اینجام!
من اینجام!
یوهّو!
میبینین منو! منو میبینین؟
من اینجام:
«به کی رای میدهید؟»
«مرد خاکی رییسجمهور ما»
یوهّو!
نگا!
میبینین منو؟
«مرد خاکی راستقامت جاودانه»
« خواهران با جامههای چرکُ سیاه»
« به سر بریزند خاکُ سه چار چادر چرکُ سیاه به سر کنندُ»
«کی رییسجمهورمیشود؟»
نمیتونین پیدام کنین. میدونم!
حالا بگردین!
حالا بگردین!
یه فاصله خالی
فقط یه فاصله خالی، منا از شما قایم میکنه
هم خواب گی
آه! گی
نه! این گی از اون گیها نیس
فکر کردین پیدام کردین.
این گی از اون گیها نیس بابا بهخدا!
این گی اصن گِی نیس
از اون گِیها که شما دنبالشین
از اون گِیهای بیچاره که شما خیال میکنین تو این مملکت نداریم، نیسّن، نبودن هیچوقت، نباید باشن.
این کس هم از اون کسها نیس
این کس را به کس کسونش نمیدم
به همه کسونش نمیدم
به کسی میدم که کس باشه...
روباتای منحرف!
روباتای [...]خُل!
اشتباه میخونین
خیال میکنین پیدام کردینُ بعد: «مشترک گرامی! دسترسی به این سایت مقدور نمیباشد!» یا [...]شعری تو این مایهها.
اما روباتا!
من همهجا هسّم
من اینجام!
من اونجام!
یوهّو!
صبح تا غروب
تو شِرّ وُ ورِّ بزرگون
دنبال هم
سگ دو میزنیم
سرک میکشیم
قایم میشیم
پایین مییایم
بالا میریم
خسّه که میشیم
یه گوشه با هم میخوابیم
همو میکنیم بغل
همو میکنیم نوازش
همو میکنیم نگا
و میشیم آروم...
اونوقت دوباره فقط با یه فاصله خالی
در میریم
جیم میشیم
نگا!: گا ی ی ده
آره! اینجوری کیفشم بیشتره!
اردیبهشت 88
بهار، فصل گل های ریز کنار جاده های بیابانی ست
داشتم وبلاگم را مرور می کردم، از اولین پست ها (حدود پنج سال پیش). خودمانیم، وبلاگم آن روزها خیلی بهتر بود. برخوردم به این پست خواستم این جا دوباره بیاورمش
دلم می خواهد در یک نمایشگاه هنر کارگذاری شرکت کنم و اعلامیه ی فوت یا سنگ قبر خودم را به عنوان کار بفرستم
بازگشت همه به سوی اوست
با نهایت تاسف درگذشت جوان ناکام
آرش اخوت
را به اطلاع دوستان و آشنایان می رساند
البته باید اضافه کنم که جوانیش را کم کم و ناکامی اش را اصلا جدی نگیرید! البته این اثر به عنوان یک اثر کارگذاری هنگامی کامل می شود که اعلامیه ی فوت، مثل هر اعلامیه ی دیگری در کوچه و بازار و سنگ قبر درگورستان نصب شود در حالی که خودم در آن حوالی پرسه می زنم. اگر کسی، بی خبر از همه جا موضوع را جدی (یعنی واقعی) بگیرد و احتمالا اشکی بریزد یا مثلا جا بخورد که اثر کامل تر خواهد شد.
وقتی کتاب می خرید، چه موقع آن را در کتاب خانه می گذارید؟ من معمولا کتاب های تازه را تا چند روز و گاه تا چند هفته در کتاب خانه نمی گذاردم. گوشه و کنار خانه، دم دستم می گذارم. هرازگاهی آن ها را تورق می کنم تا بالاخره لحظه یی می رسد که احساس می کنم کتاب تازه را باید در کتاب خانه بگذارم. این البته سوای کتاب هایی ست که می خوانم
به شدت در هوای کارهای
ادوارد هاپر به سر می برم، به خصوص
این و
این
در پاسخ به ایمیلم برای رفع فیلترینگ این وبلاگ، این جواب را دریافتم:
با سلام و احترام
لطفا موارد زیر را در وب سایت خود یافته و آنها را اصلاح نمایید:
Content:
Count:
5
Keywords:
لخت قحبه گاییده همخوابگی
:
در ضمن شما نبايد به سايتهاي فيلتر شده ديگر در سايت خود لينک دهيد.
وب سایت شما رفع انسداد خواهد شد. در صورت تکرار، مجددا توسط روباتــها بررسی شده وبرای همیشه مســــــدود می گردد.
با سپاس
زین پس، به ناگزیر،
این جا می نویسم اما فضای این صفحه را خیلی بیش تر دوست دارم